یوسف اردبیلی - ملّا
مقدّمه
ملّا یوسف اردبیلی یکی از علمائی میباشند که ذکرشان در کتاب مبارک ایقان آمده و از جمله دوازده نفری میباشند که نامشان در آن کتاب مهیمن قید شده، و بدون شک از جمله چهار صد علمای مؤمن به حضرت اعلی هستند که بر حقّانیّت حضرت باب شهادت دادهاند. ایشان اهل آذربایجان و از شاگردان سیّد کاظم رشتی و صاحب علم و دانائی و شجاعت و یکی از حروف حیّ بود که در زمره حامیان قلعه شیخ طبرسی در آمده و یکی از مؤمنینی که خونش را برای اثبات حقّانیت حضرت باب ایثار کردند. از دوران کودکی، تحصیلات ابتدائی و خانواده ایشان اطلاعات دقیقی در دست نیست.
شرح احوال
نام ایشان يوسفعلی که مشهور به یوسف و زادگاهشان شهر اردبیل در آذربایجان میباشد.(1) نبیل زرندی در شرح زندگانی یک یک شهدای قلعه شیخ طبرسی از ملّا یوسف اردبیلی چنین یاد میکند: «ملّا يوسف اردبيلی يکی از حروف حیّ که دارای شجاعت و فصاحت بوده وقتيکه به کرمان وارد شد حاج کريم خان از ورود او پريشان خاطر گشت باندازه ای که بمريدان خود گفت اين شخص بايد از اين شهر فوراً اخراج شود زيرا اگر در اين شهربماند همانطور که شيراز را بهم زد کرمان را هم بهم خواهد زد ديگر جلو او را نمیتوانيم بگيريم زيرا در فصاحت و قوّت بيان و بلاغت گفتار اگر از ملّا حسين بالاتر نباشد کمتر نيست. حاجی کريم خان کوشش بسيار کرد و نگذاشت ملّا يوسف منبر برود و مردم را دعوت کند و سعی کرد که مدّت اقامت ملّا يوسف در کرمان خيلی کم باشد. حضرت باب بملّا يوسف فرموده بودند شما بايد بشهرهای ايران سفر کنيد و مردم را بامر مبارک تبليغ نمائيد، در اوّل ماه محرّم سال هزار و دويست و شصت و پنج هجری بايد خود را بمازندران برسانيد و بمساعدت جناب قدّوس بپردازيد، بقدر قوّه کوشش کنيد. ملّا يوسف با کمال خلوص و امانت مطابق امر مبارک رفتار کرد، در هيچ شهری بيشتر از يک هفته نماند و چون خود را بمازندران رسانيد سربازهای شاهزاده مهديقلی ميرزا او را شناختند و به زندانش انداختند»(2) جناب فاضل مازندرانی در توصیف ایشان مینویسند: «و از مشاهیر متقدمین و حروف حیّ از اهل آذربایجان ملّا یوسف اردبیلی، از افاضل تلامذه شیخ احسائی و سیّد رشتی، واعظی شهیر و قلیل النظیر بود و از حقائق و دقائق مطالبشان آگاهی کامل داشت و او را محرم اسرارشان میدانستند. و در ایام سیّد در بسیاری از مواضع و مجامع ذکر نمود که نورین نیّرین دو مبشر قائم موعودند. پس جمعی از نامجویان اصحاب سیّد، امثال میرزا حسن گوهر و حاجی محمّد کریمخان از نشر این سخن اندیشه و هراس کرده و خوف تعرّض مجتهدین بر ایشان غلبه یافت و چند بار نزد سیّد شکایت برده اظهار داشتند که هرگاه اعداء این سخن بشنوند با همه غلّی که در دل دارند وسیله و بهانه بدست آورده فتنه هائله بپا نمایند. و سیّد چنین گفت شما به سخنان یوسفعلی گوش ندهید و تعقیب نکنید. و این واقعه چند بار مکرّر شد. و آنان شهرت دادند که سیّد، ملّا یوسف را رد و طرد نمود، ولی ملّا یوسف اعتنا به اقوال و اعمالشان نکرد. تا روزی که سیّد در بین الصلوتین مشغول ادعیه و اذکار بود پیش رفته نزدش نشست و دست بوسی و مصافحه بجای آورده گفت: "سیّدنا! ترا به جدّهات فاطمه زهرا سلام الله علیها سوگند میدهم آنچه حقیقت امر است بدون تقیّه و احتیاط بفرمائید. آیا من درست فهمیدهام یا براه خطا رفتهام؟" سیّد سخنی نگفته دستی بر دهن خود گذاشته با انگشت سبابه دست دیگر از زیر گوش چپ و زیر زنخ تا زیر گوش خطی کشیده ساکت ماند. ملّا یوسف عرض کرد: "مولانا! نفهمیدم. زدنی بیاناً" سیّد گفت: "مگر این خبر مسطور در کتب اخبار و آثار ائمه اطهار را فراموش کردهای که "من اذاع سرنا یجد الم الحدید." تو صحیح و درست فهمیدهای ولکن موقع اظهار و اذاعه این گفتار نیست. افشاء اسرار مکن و به یقین مبین بدان که صاحب ظهور الساعه درین محضر حاضر می باشد وبعد از من اظهار امر خواهد نمود." و ملّا یوسف را سکون قلب حاصل شده سکوت نمود. و پس از وفات سیّد در نهایت بی صبری منتظر طلوع هدایت کبری بود. ... به شیراز رفته فائز به لقاء و ایمان بدیع گشته از حروف حیّ محسوب گردید. و حسب الامر برای نشر این امر دامن بالا زده سفرها نمود. مخصوصاً در کرمان علم هدایت بلند کرد و حاجی محمّد کریمخان به ممانعت و مقاومت برخاسته نگذاشت در آن شهر توقّف نماید. و به کرّات در شأن وی چنین گفت که ملّا یوسفعلی اگر در حسن تقریر و جذّابیّت کلام بهتر از ملّاحسین بشرویه نباشد چندان کمی هم از او ندارد. ... حاجی معین السّلطنه چنین نوشت: "ملّا یوسفعلی در میلان مکرراً گفت که درایّام سیّد رشتی یک اربعین به مسجد کوفه اعتکاف نمودیم و در یوم چهلم شبانی رسید و صورت خواب خود را بیان نموده، تعبیر خواست. رؤیایش این بود که آفتابی را دید از شیراز بلند شده عالم را روشن کرده، من گفتم این خواب رهنمای من است و دانستم که باید طرف شیراز سفر کنیم." و چون اهالی میلان به واسطه ملّا یوسفعلی تصدیق امر کردند، برای اطاعت نَهی از شُرب دخان سرقلیان های نقره را جمع کرده در استخری که جلوی قریه بود ریختند. ملّاجعفر قزوینی نوشت که "ملّا یوسف اردبیلی مؤمن وحید بود و در بدو امر به قزوین آمد. چه که سیّد مرتضی از اجلّه علما شیخیّه و صاحب تصنیف و تألیف سه سؤال به سجن ماکو نزد ربّ اعلی فرستاد و حضرت جواب سئوالات را به ملّا یوسفعلی دادند که به قزوین آورد ولی خط اصل را نگهداشته سواد را به سیّد مذکور داد و سیّد متغیّر شده گفت ملّا یوسفعلی مخالفت قول خدا کرد و بایستی عین خط را ایصال دارد ...»(3) نبیل زرندی در تاریخ خود توصیفی از سفر ملّا یوسف اردبیلی به یزد مینماید که محتملّا بعد از مراجعت حضرت باب از سفر حج صورت گرفته و مرتبط با أوائل سال دوّم ظهور است: در یزد « ملّا صادق باين وسيله از هجوم و آزار مردم خون خوار بر کنار ماند گماشتگان سيّد حسين، مقدّس را در حاليکه سر و پايش برهنه بود و عبا و عصايش را مردم گرفته بودند و کتک بسيار خورده بود و بدنش مجروح و کوفته شده از چنگ مردم رها ساخته بمنزل سيّد حسين رسانيدند. چند روز پيش از واقعهء ملّا صادق، ملّا يوسف اردبيلی هم بواسطهء اقدام بتبليغ امر گرفتار ظلم و جور مردم يزد شده بود و اگر سيّد حسين و ميرزا احمد (ازغندی) نبودند يزديها ملّا يوسف را قطعه قطعه کرده بودند. ملّا صادق و ملّا يوسف اردبيلی که بواسطهء سيّد حسين از چنگال مردم نجات يافته بودند از يزد بکرمان توجّه نمودند، بمحض ورود به کرمان گرفتار چنگال قهر و غضب حاج کريمخان و پيروان او شدند. لکن حاج سيّد جواد آنان را مساعدت نموده و وسائل مسافرتشان را بجانب خراسان فراهم کرد.»(4) فاضل مازندرانی در شرح مسافرت و وقایع بعدی زندگانی ملّا یوسف در تاریخ ظهور الحق مینویسند: « حاجی معین السّلطنه نوشت که : "در ايّام حبس و توقیف حضرت نقطه اولی در آذربايجان که غالبا ًفیما بین مردم گفتگو و همهمه راجع به آن بزرگوار بود روزی ملّا یوسفعلی اردبیلی به مجلس ملّامحمّد ممقانی وارد شد. و ملّا محمّد با حضار مجلس در باره آن حضرت سخن گفته این جمله را تکرار کرد که نه تنها من بلكه تلامیذم نيز میتوانند مانند آيات سيّد باب بنويسند. پس ملّايوسفعلی بلا درنگ قلم و قرطاس بیرون آورده نزد او بر زمین نهاده گفت، حالت حاضرهٔ مجلس را بدون تفکر و سکون قلم به لحن آیات بنوس. ملّامحمّد سكوت اختیار کرد. ملّایوسفعلی گفت اگر عربی دشوار است فارسی بنویس. و ملّا همچنان ساکت بود. ملّا یوسفعلی گفت از تلامذهٔ خود هر که را مقتدر میدانی اجازت ده. و ملّا محمّد ساکت و حیران ماند." ...»(5)
جناب ملک خسروی در تاریخ شهدای امر در باره ایشان چنین نوشته است: ملّا یوسف اردبیلی از جمله علما و واعظ بی نظیر و خطیب بی بدیل و یکی از بهترین و مبرزترین شاگردان شیخ احمد احسائی و سیّد کاظم رشتی بودند بعد از اعتکاف در مسجد کوفه به شیراز رفته مؤمن شد و جزو حروف حیّ محسوب شد. و بعد مأموریت یافت به یزد رفته و امر مبارک را اعلان نماید که او هم چنین کرد و علما و مردم فسادی شدید بر پا کردند و ملّا احمد ازغندی او را از دست مردم که قصد جانش را داشتند نجات داد. او سپس به کرمان رفت و با محمّد کریمخان مواجه شد و از راه خراسان به آذربایجان و به میلان رفته امر مبارک را در هر مکان انتشار داد. (6)
ملّا یوسف اردبیلی پس از مسافرت های ممتد و اشاعه امر در صفحات ایران هنگامیکه فرمان حضرت باب مبنی بر توجه به خراسان صادر شد او هم بهمان سمت روان شد و مانند دیگر اصحاب سعی کرد به گروه حامیان ملّاحسین و برپاداران پرچم سیاه بپیوندد. و چون خود را بمازندران رسانيد و به نزدیکی قلعه شیخ طبرسی رسید سربازان شاهزاده مهديقلی ميرزا او را شناخته و به زندانش انداختند و اصحاب از دستگیری ایشان بی خبر بودند. ولی در روز واقعهء وسکس که سربازان شاهزاده مهدیقلی میرزا پا بفرار گذاشتند، اصحاب ملّا یوسف اردبیلی را شناخته و از زندان آزادش نمودند.(7) بعد از شهادت ملّا حسین و حملات مداوم سرداران سپاه و لشکریان که همگی با شکست مواجه شدند، شاهزاده مهدیقلی میرزا تصمیم گرفت با حیله و تزویر بر مؤمنین فائق آید. نبیل زرندی این واقعه را چنین گزارش داده: «خلاصه تا چند روز بعد از اين حوادث لشکر دشمن که در جوار قلعه بودند باصحاب قلعه کاری نداشتند و اذيّتی وارد نمیساختند روز چهار شنبه شانزدهم جمادی الثّانی 1265 (چهار شنبه 9 می 1849) هنگام صبح شخصی از طرف شاهزاده بقلعه آمد و گفت شاهزاده فرمودهاند که دو نفر بفرستيد تا با آنها مذاکره محرمانه کنيم شايد موفّق شويم که با هم صلح نمائيم، جناب قدّوس ملّا يوسف اردبيلی و سيّد رضای خراسانی را فرستادند و بآنها فرمودند بشاهزاده بگوئيد که من برای انجام نظريّهء شما آمادهام مهديقلی ميرزا از آن دو نفر خيلی خوب پذيرائی کرد، دستور داد برای آنها چای آوردند. آن دو نفر چای ننوشيدند و گفتند ماداميکه رئيس بزرگوار ما در قلعه گرسنه است، شرط وفا نيست که ما چيزی بخوريم يا بياشاميم اگر چنين کاری از ما سر بزند چطور میتوانيم بگوئيم مطيع او هستيم. شاهزاده گفت جنگ و جدال بين ما و شما بیجهت مدّتی است که طول کشيده هم شما و هم ما خيلی ضرر ديدهايم من تصميم گرفتهام که اختلاف بين خود و شما را بنحو مسالمت حلّ نمايم آنگاه قرآنی را که پهلويش گذاشته بود برداشت و در حاشيهء سورهء فاتحه برای جلب اطمينان جناب قدّوس چنين نوشت: " باين کتاب مقدّس و بکسی که آن را فرستاده و پيغمبری که اين آيات را از جانب خدا آورده قسم ياد میکنم که جز آشتی و دوستی هيچ مقصودی ندارم، میخواهم اساس دوستی و آشتی را بين خود و شما محکم کنم بنا بر اين از قلعه بيرون بيائيد و مطمئنّ باشيد که دست هيچکس برای اذيّت شما دراز نخواهد شد شما و اصحاب شما در حفظ خدا و حضرت رسول عليه السّلام و پادشاه ناصر الدّين شاه هستيد. بشرافت خود قسم میخورم که هيچکس نه در ميان لشکر و نه در جهات مجاوره نسبت بشما اذيّتی نخواهد کرد، اگر غير از آنچه نوشتم و برخلاف آنچه نگاشتم در قلب خود خيال ديگری داشته باشم خداوند منتقم جبّار مرا بخشم و غضب خود گرفتار کند. آنگاه شاهزاده مُهر خود را بپای آن نوشته نهاد و قرآن را که مطالب مزبوره در ورق اوّل آن نوشته شده بود بملّا يوسف داد و گفت اين قرآن را برئيس خودتان بده و سلام مرا بايشان برسان، من امروز عصر چند رأس اسب خواهم فرستاد تا ايشان و ساير پيروانشان را باردو بياورند و در خيمهای که مخصوصاً برای هيمن منظور تهيّه شده قرار گيرند و تا وقتيکه وسائل لازمه را برای مراجعت هر يک بوطنش تهيّه نمايم و مخارج راه بآنها بدهم همه ميهمان من خواهند بود. جناب قدّوس قرآن را از دست ملّا يوسف گرفتند و با کمال احترام بوسيده و اين آيهء مبارکه را تلاوت نمودند: "رَبَّنَا افتَح بَينَنا وَ بَينَ قُوْمِنا بَالحَقِّ وَ اَنتَ خَيرٌ الفَاتِحِينَ " ( قرآن ٨٨:٧) آنگاه به أصحاب فرمودند برای خروج از قلعه مهيّا شويد ... »(8) پس از قسم خوردن شاهزاده به قرآن و خروج أصحاب از قلعه، جناب قدّوس در اردوگاه در خیمه ای که برای ایشان تهیه دیده بودند وارد شدند و أصحاب را در محل دیگری سکنی دادند. و جناب ملّا یوسف این بار هم از خود شجاعت بی نظیر نشان دادند. گزارش نبیل زرندی از اینقرار است: «گماشتگان شاهزاده بملّا يوسف اردبيلی اصرار کردند که از قول جناب قدّوس باصحاب ابلاغ نمايد که همگی اسلحهء خود را زمين بگذارند ملّا يوسف از اردوگاه بيرون رفت و بجانب اصحاب روان شد در بين راه گماشتگان شاهزاده باو رسيدند و پرسيدند باصحاب چه خواهی گفت ملّا يوسف با کمال تهوّر و شجاعت فرمودند الآن ميروم باصحاب ميگويم هر پيغامی را که باسم جناب قدّوس و از طرف ايشان برای شما آوردند باور نکنيد زيرا دروغ است و اصل ندارد، چون اين کلمات را گفت گماشتگان شاهزاده با کمال قساوت ملّا يوسف اردبيلی را بشهادت رساندند، آنگاه بجانب قلعه روان شدند هر چه يافتند غارت کردند و قلعه را با خاک يکسان نمودند بعد باقی اصحاب را احاطه کردند و گلوله باران نمودند...»(9) باین ترتیب حیات یکی دیگر از باسلان و حامیان امرنوپا که شاهدی زنده بر حقّانیت امر بدیع میباشند به انتها رسید.
منابع
۱. ح ب، 471
۲. ت ن، 352
۳. ظ ح:۳، 41-43
۴. ت ن ، 144
۵. ظ ح: 3، 43-44
۶. ت ش ا: 2، 204-210
۷. ت ن ، 298
۸. ت ن ، 328 -329
۹. ت ن ، 331-332