بازگشت صفحه اصلی

جعفر دهجی یزدی - میرزا

البته نباید ایشان را با سیّد جعفر یزدی، از اصحاب جناب وحید در نیریز اشتباه کرد. آقا ميرزا جعفر (دهجی) یزدی از علمای بسيار متبحر بود و در ايّام جوانی معلّم مدرسه شفیعيّه بود كه در ميدان خان يزد واقع بود و جميع طلّاب آن مدرسه نزد ايشان درس مي‌خواندند و بسيار شخص فاضلی بود. جناب سیّد یحیی دارابی وحید، در دیدار آخرشان از یزد و اعلام امر بدیع از اوّلین افرادی که در یزد با ایشان بیعت نمود (1) حضرت آقا میرزا جعفر دهَجی، که از طلّاب بود. گاهی اوقات حضرت عبدالبهاء با ايشان مزاح مي‌فرمودند. يكی دو دفعه جناب مالمیری در حضور مبارك مشرّف بودند كه ايشان (میرزا جعفر) برای كاری خدمت رسيده بودند. روزی راجع به مطلبی که بخاطر (جناب مالمیری) نبود در جواب بطور مزاح فرمودند حكم آن با جناب مجتهد است و تبسم می‌فرمودند. مختصری از شرح حالات آقا ميرزا جعفر(دهجی) یزدی در جلد دوّم تاريخ يزد نوشته شده. ايشان پس از تصديق بامر مبارك مدرسه را ترک كردند و در ايمان و ايقان بسيار راسخ بودند. آن ايّام جمالِقدم جلّ ذكره الاعظم در بغداد تشريف داشتند، آقا ميرزا جعفر بخيال اينكه هيكل مبارك در دارالسلام دچار ضيق و تنگی هستند بنظرش رسيد برای رفاه جمال مبارك خدمتی كند و پولی تهيه نمايد، عاقبت فكرش باينجا مي‌رسد كه از قنديلهای مسی كه در مساجد است مقداری بدست آورد و برای اين منظور هر شب بمساجد رفته و از غرفه های فوقانی، بوسيله اسباب مخصوص چندين عدد قنديل مسی كه به سقف آويزان بود قطع و بسرعت مي‌برد، كم كم از هر مسجدی كه قنديل داشت چند عدد بچنگ می‌آورد، تا اينكه قريب هفتاد من قندیل جمع میکند. مثلاً یکروز در ایّام رمضان لحاف خود را در پارچه‌ای پیچیده می‌آورد در مسجد جامع یزد مقارن ظهر هنگاميكه عموم مردم در شبستان مسجد بموعظه گوش مي‌دادند، ظرف بسيار بزرگ مسی را كه جهت سقاخانه در مدخل مسجد روی چهار پايه قرار داشته و بمناسبت ايّام رمضان خالی از آب بوده، در توی لحاف خود می‌پيچد و با كمال زرنگی، اين بار سنگين را از مدخل ديگر مسجد بيرون برده بمنزل مي‌رساند و بمرور ايّام اين ظروف مسی را باردكان برده، در خانه مرحوم استاد كاظم آهنگر، آنها را قطعه قطعه كرده بفروش ميرساند و مبلغ هفتاد تومان پول نقد بدست می آورد و اين مبلغ را در كمربند چرمی پنهان كرده، پياده عازم بغداد می‌شود و در آنجا بحضور مبارك مشّرف و پول مزبور را تقديم می‌كند، جمال مبارك پول را قبول می‌فرمايند و خيلی مورد عنايت واقع مي‌شود و بعد بامرمبارك و باتفاق میرزا آقا جان آنرا بوسط شط می‌ريزند. نامبرده مدّتی در بغداد در بيت مبارك خدمت می‌كرد و در وقت حركت باسلامبول در زمره مهاجرين و ملتزمين ركاب مبارك در می‌آيد.(2) حضرت عبدالبهاء شرح احوالش را در تذکرة الوفا چنین توصیف می‌فرمایند: « و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا ميرزا جعفر يزدی است، اين مرد ميدان از طلّاب علوم بود و در فنون شتّی اطّلاع داشت. مدّتی در مدارس و از فوارس ميدان فقه و اصول بود و در منقول و معقول تتبّع نمود. چون اثر نخوت و تکبّر از ديگران ديد تنفّر نمود. در اين اثنا نداء از ملا اعلی شنيد بدون توقّف و تردّد فوراً فرياد بلی بر آورد و ربّنا انّا سمعنا منادياً ينادی للايمان ان آمنوا بربّکم فآمنّا گفت باری، چون در يزد گير و دار شديد ديد و ازدحام عجيب، لهذا از وطن مألوف بنجف اشرف شتافت و بجهت حفظ و صيانت با طلّاب محشور شد و بعلم و فضل مشهور گشت چون صيت دار السّلام بلند شد از نجف ببغداد شتافت و تبديل لباس کرد، يعنی بر سر کلاه نهاد و بجهت مدار معيشت بصنعت نجّاری پرداخت، سفری بطهران کرد بعد مراجعت نمود و در ظلّ عنايت در نهايت صبر و بردباری، زندگانی مي‌نمود و در لباس فقر کامکاری مي‌کرد، با وجود علم و فضل در نهايت خضوع و خشوع و محويّت و فنا بود همواره صمت و سکوت داشت و با هر نفسی ممتزج و محشور تا آنکه در سفر عراق باسلامبول در رکاب نيّر آفاق بود و با اين عبد شريک در خدمت ياران چون بمنزل مي‌رسيديم جميع دوستان از خستگی راه مي‌خفتند و راحت مي‌جستند، من و ميرزا جعفر بدهات اطراف مي‌رفتيم تا تهيّه آذوقه اين قافله و کاه و جو نمائيم .... باری، در ارض سرّ مشغول بخدمت بود تا آنکه اسباب نفی بعکّا فراهم آمد او نيز مسجون گشت و خوشنود و ممنون بود و همواره شکرانه بحضرت بيچون مي‌کرد که الحمد للّه در فُلک مشحون است، زندان را گلستان مي‌ديد و تنگی سجن را فضای بوستان می‌يافت. در سرباز خانه زمان حبس بمرض شديد مبتلا گشت و اسير بستر امراض متعدّده گرديد، عاقبت طبيب جواب داد و ديگر حاضر نشد، جناب آقا ميرزا جعفر دم در کشيد و نَفَس اخير برآورد. ميرزا آقا جان بساحت اقدس شتافت و خبر فوت ميرزا جعفرعرض کرد و گذشته از نَفَس اخير بعضی از اعضاء را قوّت ماسکه نمانده بود و بکلّی باز شده بود و متعلّقينش بگريه و زاری انباز جمال مبارک فرمودند برويد مناجات يا شافی بخوانيد ميرزا جعفر زنده مي‌شود و بنهايت سرعت بحالت اوّل می‌آيد، بر سر بالين او آمديم، در حاليکه سرد شده بود و جميع آثار موت ظاهر و مشهود بود اندک اندک بحرکت آمد و اعضاء بحالت اصلی عود نمود، يک ساعت نگذشت که ميرزا جعفر بر خاست و نشست و بنای ممازحه و مطايبه گذاشت باری، بعد از آن واقعه مدّت مديدی زيست نمود. همواره بخدمت ياران می‌پرداخت و اين خدمت را مدار مفخرت مي‌دانست، يعنی هر نفسی را خادم بود، در نهايت تبتّل و تذکّر بود و در منتهای ايمان و ايقان و اطمينان عاقبت در سجن اعظم عالم ناسوت بگذاشت و بجهان لاهوت پرواز کرد»(3) همچنین مذکور است که میرزا موسی کلیم شرح مریضی میرزا جعفر را به محضر ابهی معروض داشت دعائی صادر فرموده دستوری دادند و میرزا جعفر حیات تازه یافت و او را بدیع الحیات نام فرمودند (4) چند سال بعد واقعه مشابهی برای ميرزا جعفر پيش آمد حاجی محمّد طاهرمالميری كه در آن واقعه حاضر و ناظر بود و در خاطرات خود چنين يادداشت كرده است. اوقاتيكه جمالِقدم جل ذكره الاعظم در مزرعه تشريف داشتند، آقا ميرزا جعفر دهجی كه بخدمت در بيت مبارك مشغول بود، معمولاً شبها هنگاميكه جمال قدم استراحت مي‌فرمودند يك سطل آب نزديك اطاق خواب مبارك كه بالای قصر واقع بود مي‌گذاشت كه اگر احياناً شب بيرون تشريف بياورند، آب موجود باشد. جلوی عمارت قصر يك قطعه ايوان وسيعی بود كه بيشتر اوقات جمالِقدم روی اين خروجی جلوی عمارت مشی مي‌فرمودند. اتفآقا آن شب هوا تاريك بود و آقا ميرزا جعفر تقريبا چهار ساعت از شب گذشته سطل آب را برسم عادت معمول برداشته و هنگاميكه از پله های قصر بالا می‌آمد، ملتفت نشده و از لب بام با سطل آب در دست مي‌افتد پائين توی باغ مجاور كه محل عبور و مرور نبود. نامبرده هميشه صبح زود اول گاوها را می‌دوشيد و بعد به كارهای ديگر می‌پرداخت. چون صبح مي‌شود، هرجا جستجو می‌كنند آقا ميرزا جعفر را پيدا نمی‌كنند. ناچار گاوها را دوشيده، قدری شير دربيت مبارك می‌برند و باقی كارهائی كه بعهده او بوده انجام می‌دهند. قريب سه ساعت از روز برآمده جمال مبارك از قصر بيرون تشريف آورده و روی خروجی مشی مي‌فرمايند، ضمناً بمحلی كه ميرزا جعفر از آنجا افتاده بود تشريف برده، او را باسم صدا می زنند. فوراً برخاسته سطل خالی را برداشته در كمال سلامت از باغ خارج مي‌شود و هر وقت احباب از ميرزا جعفر شرح اين واقعه را مي‌پرسيدند، مي‌گفت: همينكه از بام با سطل آب افتادم هیچ نفهمیدم تا وقتیکه جمالِقدم مرا صدا زدند آنوقت بهوش آمدم. (5) عاقبت آن در ارض مقدّس بسن 85 سالگی در سال 1309 درگذشته در قبرستان مدفون گرديد (6)
منابع
1. خ م، 23
2. ح م،86-88 همچنین ب ش، 359 و ب ش ، 206
3. ت و، 242 – 240
4. ظ ح: 5، 92
5. ت ی، 54 همچنین ن ظ: 1، 308 و ظ ح: 4، 279
6. ظ ح: 6، 750
قبلی
بعدی