بازگشت صفحه اصلی

عبدالله پدرجان قزوینی – حاجی

ديگر از مشاهير بهائيان قزوین حاجی عبدالله پدر جان ابّ الفقراء از متقدّمين مؤمنين بود و در أيام اشراق انوار ابهی از افق بغداد عائله خود را باميد برادر و برادر زنش برجا گذاشته بدون اظهار احدی از منتسبين و آشنايان در حوالی سال 1857 زمانیکه جمال قدم از کردستان مراجعت فرموده بودند برای زیارت بدانسو شتافت و اقامت گزيد و بعد از انقضاء پنج سال و بهنگامی که جمال ابهی قصد ترک کردن بغداد داشتند بقزوين برگشت و مدّت شش ماه توقفّ نمود تا اشياء و املاک خود را بفروخت و به ممانعت و نصيحت خويشان اعتنا نکرد و نقود مذکوره را برداشته و پسر خود لطف الله را با خود همراه کرده به بغداد شتافت و بعد از چهار سال اقامتش در آنجا وقایع سال 1868 برخاست و واقعه اسارت احباب بموصل پيش آمد و پدر و پسر نيز باسيری رفتند و پس از آزادی در موصل ماندند و حاجی عبدالله بعد از شش سال اقامت در آنجا بصوب عکا شتافت و آقا لطف الله نيز بعد از چندی بدانسو رفت و با تحمّل مشقتّ و عناد بسيار بمقصد رسيده مجاور شدند و بعد از چندی حاجی عبدالله وفات نمود و آقا لطف الله تأهلّ اختيار کرده مقيم شد و بالاخره بسال 1308 حسب دستور ابهی مهاجرت به عشق آباد نمود و دخترش در بيت ابهی بخدمت پرداخت.(1)
استاد لطف الله پسر حاجی عبدالله قزوینی ملقب به پدر جان و اب الفقراء. استاد لطف الله میگوید هفت ساله بودم که پدر از قزوین بیرون رفت و کسی ندانست به کجا و بچه منظور و تا پنج سال خبری نبود و بعد از مراجعت و شش ماه توقف اسباب و املاک را فروخته عازم مسافرت شدند و حاجی پسر خود را برداشته عازم بغداد میشود و چهار سال در بغداد بودند که احباب را گرفتند و آنها را به سمت موصل حرکت دادند و بطور اسیری هفتاد نفر از احبا را بیست و پنج سوار همراه نمودند و با طبل و شیفور و های هوی اراذل و اوباش هر کدام را به هر نوعی ممکن اذیت می نمودند. مدت شش سنه در موصل بودیم و احباب هر کدام به شغلی مشغول شدند جناب زین المقربین و بعضی از وجوه احباب توجه به سائر ضعفا می نمودند لله الحمد از حسن اخلاق و سجایای مرضیه احباب کل در نزد اهل بلد معزز و محترم شدند خلاصه بعد از شش سنه ابوی حقیر به عکا سفر نمود بعد از چندی حقیر هم عزم سفر عکا نمودم و در ظل سدره ربانی مقر وماوی گرفتم و بعد از چندی ابوی مرحوم شدند و این عبد در ظل طوبی مسکن داشتم و در آنجا تاهل اختیار نمودم و چندی گذشت زوجه ام مرحوم شد و از او صبیه باقی مانده که حال در بیت مبارک به خدمت اهل حرم کبریا مشغول است وقتی یک نفر از افنان به خدمت جمال قدم عریضه عرض کردند که اگر استاد لطف الله به عشق آباد برود خوبست و جمال قدم اذن فرمودند و در سنه 1308 به عشق آباد رفتند زوجه ایشان دختر جناب استاد محمد ابراهیم نجّار اصفهانی بود. استاد لطف الله صاحب لوح میباشد. (2)
وقایع اسارت موصل
در ادامه وقایع سال 1285 ه ق در بغداد که میرزا بزرگ خان و شیخ عبدالحسین طهرانی خائب و خاسر شدند و از دولت عثمانی درخواست نموندند که احبا را تسلیم گرفته روانه بایران و طهران نماید تا همه را از میان بردارند و اموالشان را ببرند و حاجی محمد حسین طبیب مذکور بدارالحکومة و مجلس استنطاق احبا حاضر شد و مدافعه نمود و در انتها تقاضا نمودند که لا اقل مرکزیت اینطائفه از بغداد کنده شود و بالاخره حکومت عثمانی موافقت کرد که احبای اتباع ایران را با عائله های آنها مهاجرت بموصل دهند و قونسول و شیخ نیز بدینطریق راضی شدند و رجالا و نساء صغیراً و کبیراً که تقریبا هفتاد تن بودند باتفاق بیست و پنج سوار ضبطیه با طبل و شیپور در حالیکه انبوه اراذل ناس های و هوی و طعن و لعن میکردند از بغداد خارج و روانه موصل نمودند و نام و نشان بعضی از اسرا چنین است حاجی عبدالله پدر جان قزوینی و پسرش آقا لطف الله و نیز آقا عبدالله اصفهانی که در بغداد تجارت خورده فروشی داشت آقا محمد اصفهانی و برادران آقا محمد صادق و داداش ابراهیم و آقا محمد علی و آقا حبیب الله و عمویشان آقا محمد رضا عریض و دیگر آقا حیدر علی و آقا محمد رضا صفار کاشی و آقا محمد باقر نجّار کاشی با دو پسرش که یکی آقا محمد حسین نام داشت و استاد علی اکبر نجار و محمد تقی و نیز از جمله اسری حرم کاشیه با آقا میرزا مهدی و نیز طبیب مذکور با عائله اش بودند و زین المقربین با آقا محمد حسن بن رسول شهید ازعقب اسرای از راه بادیه پیاده رفتند و آنان اقامت گرفته بمشاغل متنوعه اشتغال جستند و زین المقربین و غیره از وجوه اسری بدیگران توجه و رسیدگی کردند و در مدتی قلیل همگی نزد اهالی معزز و محترم شدند تا آنگاه در سال 1286 که مدحت پاشا والی بغداد شده از موصل عبور کرد و حکم عدل در حق اسری نموده همه را آزاد ساخت و در فتنه مذکوره اجتماع بابیان در عراق متفرق شد آقا سید مهدی دهجی بسمت خراسان گریخت و ملاجعفر نراقی را اسیر کرده بطهران رساندند و دکانی بنام این امر درکربلا مفتوح ماند که آقا رحیم و پسرش مباشرت و اشتغال داشتند. (3)
حضرت عبدالبهاء در مورد حاجی عبدالله پدر جان در تذکره الوفا چنین میفرمایند: « از جمله مهاجرين ببغداد مرحوم جناب پدر جان قزوينی بود اين پير زنده دل آشفتهء روی يار بود و گل شکفتهء گلشن محبّت اللّه چون ببغداد وارد شد شب و روز تبتّل و مناجات مينمود هر چند بر روی زمين مشی ميکرد ولی در اعلی علّيّين سير مينمود محض امتثال امر الهی بکسب و کار مألوف بود چون بضاعتی نداشت چند جفت جوراب زير بغل در کوچه و بازار گرفته ميگذشت و ميفروخت طرّاران ميدزديدند نهايت مجبور بر اين شد که در دو کف دست نهاده در کوچه و بازار عبور نمايد ولی بمناجات مشغول ميشد که يک روز ملتفت شد که طرّاران جورابها را از پيش چشم که در روی دست او بوده ربوده‌اند و او ملتفت نبوده زيرا در عالم ديگر سير ميکرد درست ملتفت نميشد حالتی عجيب داشت هميشه مانند مست مدهوش بود. ...» (4)
منابع
1. ظهورالحق: 6، 545 و همچنین یاران قزوین، 88
2. تاریخ عشق آباد، 402
3. ظهورالحق: 5، 61-62
4. تذکره الوفا، 73
قبلی
بعدی